Tuesday, June 25, 2013
دیشب روبرو مون عروسی بود. صدای رقص و دست و جیغ و بزن و بکوب. دلمون خواست. به عین زنگ زدم که بیا بریم گذشته ببینیم. اومد رفتیم تو شریعتی تصادف کرد. رفتیم شام خوردیم برگشتیم.سینما هم نرفتیم.
مامانم گفت من جولای میرم. گفتم چه خارجی شدی یواش تر.قطع کرد.
سرکار نرفتم. موندم خونه.خوابیدم. دلم درد میکرد خیلی. پاهامم.
سمانه اسمس داد منو نیگا  نسیم. من نیگا نکردم . یعنی فک کردم به شکل خیلی جدی تو وان مرزم. همون مرز موهوم.
اونام دست و پا زدن. من نمیزنم. میمونم تا تهش.
دلم واسه "ح" تنگ شد. گفتم زنگ بزنم سر کار بگم گوشی رو بدین بهش. ضایع است. زنگ نزدم.
محمد کاملِ اون اهنگه رو فرستاده. هی میخوام بگم بابا ملت بکشید بیرون از آدم. باشه. شما خوب. شما لطف کردی. ولی من نمیخوام زیر اون دین باشم.

Friday, June 21, 2013
دور هم نشسته بودن. بعد من هی کیلید کردم که آقا بگو کی دیگه؟ بخندیم. 
این نمیگفت میگفت نمیدونم. فقد میدونم خیلی رفته رو مخش اونم ترکونده اینو. بعد برگشتم به بغل دستیم گفتم تو میشناسی نه؟ گفت بابا این روزا همه اینکاره ن. مهندسن.

بماند، رفتیم سر بزرگمهر قرمه سبزی خوردیم، هرو  کر کردیم.موقع برگشتن بهشون آدرس دادیم خودشون بیان.
اومدن نشستیم .هایده گوش دادیم .به ترجمه فلان کتاب خندیدیم که بابا اون که پایین تنه شو وقف مسیح کرده بود الان فاز چیه؟ گذشت به معماری مدرن  و محسن رضایی و این کسشرا خندیدیم.
من رفتم خوابیدم. مامانم زنگ زد که پاشو برو خونه بابابزرگت .منو رسوند اونجا. بعد "ش" هی اسمس داد اگه نده دستمون چه خاکی تو سرمون بریزیم .خندیدیم.تا صب.
بعد اون وسط یه تیکه اینا از توش دراوردن که به جای به تخمم بگیم به "فلانی" که خب فلانی معرف حضور هست.
فامیل فلانی یعنی.
از خونه بابابزرگم برگشتیم من هی تو این فیس بوک چرخیدم .تارا اومد حرف زد.آرش حرف زد.
همه پرسیدن کی میاد؟ منم گفتم خبر ندارم. نگو اومده.اینام میدونن.هیچی زنگ زد که کجاهاشی؟ گفتم همون پمب بنزیناشیم.یعنی خودِ 12 سال پیش. 
خوابم برد. خواب دیدم رضا مرده. یعنی یهو تو خواب فهمیدم. داشتم سکته میکردم. نفسم بالا نمیومد. همه ش صفحه فیس بوکش بود. اون هندونه هه که شر کرده بود. من تو خواب به خودم میگفتم نمیشه. نمیشه مرده باشه ما ندونیم. بعد یهو به خودم گفتم بابا اگه زنده بود فیس بوکشو یه کاری میکرد. تو خواب مطمئن بودم مرده. بیدار که شدم فقد شکر کردم خواب بوده.نباید میمرد. یعنی بمیره آدم نا امید میشه.



Thursday, June 20, 2013
یه کرمی هست که ملت میپرسن کی ؟ کی؟
من؟ پوزخند. فقد پوزخند.


صب اسمس داد کجایی؟ گفتم میلاد. نوشت پاشو بیا. ول کن این بساطو. گفتم دو دقه صب کن. شبنم داشت از یه خانومی میپرسید که چیکار کنیم.
کارمون تموم شد. بهش گفتم نمیتونم بیام. اسمس داد مواظبت.
بعد یادم افتاد اون روزای اول ، باباش تو اتاقم بود. در زدم رفتم توو.گفتم میتونم بیام تو. باابش یه جوری یه جوری یه جوری گفت بعله. اصن از اول شما اینجا بودی ما مزاحم شدیم. باباش که رفت بیرون نشستم داشتم کارامو میکردم. اومد توو. نشست .هی یه جوری بود که بپرسه عامو خرت به چند. یه خانومی داشت نریشن میگفت رو فیلم. برگشت پرسید : این صدای تو ءه؟ گفتم نع. بعد کلن سکوت شد. سکوت طولانی. من رفتم دکتر بعدش. حسین  در سمت همکار و رفیق همه ش خندید.

به نظرم اونقدام همه چی بد نمیشه/.یعنی یه جوری پیش میره که نه سیخ بسوزه نه کباب.
همه اون روزی که بیرون بودیم و میخندیدیم.شعار میدادیم به حسام که میگفتم میگفت خانوم شما بپا. الان میبینم نمیشه بی خیال شد. 
Wednesday, June 19, 2013
ye joorie b khoda. tamaame dahanam aaft zade, in notebook e inja farsi nadare. dishab enghad ya hossein mir hossein goftam , yau bargasht goft : khanoom damet garm! faqad sewdaye to bood.
man kam mahal. hesam hey gof berim unvar goftam man chasbidam b chamanaye inja,

shebhe partner e aadam  bere dubai bad hey bege chi mikhay? to begi baba atr atr atr
kari nadaram vali kolan maraame khoobi dare.

alan ye jooriam k hosele nadaram.
 khodafez
Tuesday, June 18, 2013
دوباره دورم.
معده م ریخته بهم.عصر ب اومد خونه. ظهر خونه سمپاشی شده بود و بوی سم همینجور تو سرم بود. تمام خونه وسط اتاق بود. 
دوتایی شروع کردیم به تمیز کردن خونه.تا 8 تموم شد. من رفتم دوش گرفتم رفتیم کبابی پایین میدون هروی. کوبیده خوردیم با بال کبابی.سیر که شیم دوباره پیاده برگشتیم خونه.
حالا جفتمون بی خوابی زده به سرمون. میگه تو کبابشون داروی بی خوابی ریخته بودن. میگم دل درد دارم.کولرو زده فیس بوک میکنه.
موهام دوباره فرفری خوبی شدن. میریزن ولی. خیلی. فردا میرم دکتر زنان. تو 3 ماه دو بار کیست ترکیده  تو شکمم. مامانم میخنده .خواهرم میگه ول کن بابا. آمپول شده 460 هزار تومن.ههمه چی یه جوری تو سرمه که نمیتونم درستشون کنم ولی به طرز عجیبی آرومم.
دیشب بهش میگم آخر هفته چه کنیم؟ میگه تو فلن آماده شو بیا پایین.
رفتیم بام هی راه رفتیم.بعد با جمشید و کامران گپ زدیم. البته بیشتر میتینگِ سیاسی بود.کامران میگه تو چرا انقد بدتر از قبل محجبه شدی؟ میگم نمیدونم. سرکار شاید تاثیر داشته .اونجا زوری میخوان آدمو بفرستن بهشت.

یه عده آدم هستن از لاشی هم بدترن. چرا؟ چون که وقتی بی پولن و گشنه دور و برتن. سیر که میشن میرن پی کارشون. از نظر خودم 260 هزارتومن الان بابت اون کادو و کیک و کباب و پول بنزین طلب دارم. ب میخنده هروقت اینو میگم. بعد میگم جدی آقا جون. میگه گور باباشون. بعد یهو فک میکنم که آره. حتی فلان عمه شون.
محمد اون هفته 5شمبه گفت بیا بریم کرج. گفتم نمیام. حوصله ندارم. گرمه. سردرد میگیرم. بعدم دخدر داییم داشت میرفت خارج، میخواستم اونجا باشم.. بهش برخورد. احساس کردم خب چته؟ مگه من علم غیب دارم؟ بعد چرا همه از من ارث میخوان وقتی من ازشون هیچی نمیخوام.والا. 
داریم چه گوارا ی نامجو گوش میکنیم.
حال خوبی داریم. 
دنیا روی جفت تخمای منه.


یه امیدواری یی دارم به فردا. به اینکه اگه اومد دوباره از اون دخدره همکارمون که عینا کپی پیستِ نگار جواهریان تو بیخود  وبی جهتِ کاهانی ه حرف زد، بهش بگم ببین پسر خوب انقد دلبری نکن.
Saturday, June 15, 2013
بهرحال اینکه آدم از تو مونیتور ببینه که یکی داره تماشاش میکنه خوبه.
یه جوریه که خوبه. امروز حرف زدیم.بعد آدم حرف داره باهاش. 
بهش گفتم آشنایی. خندید.
ذوق مرگ :دی
Wednesday, June 12, 2013
مامانش تو ماشین زد زیر گریه. من مونده بودم چیکار کنم. دستشو بگیرم؟ بپرسم چی شد خب؟ چته آخه؟ نمیشد. اینا رو تو دلم گفتم. هر دو تا گوشی هدفون رو گذاشتم تو گوشم. گفتم به من چه.باباش حرف میزنه باهاش.
تو دلم هی گفتم چته مهری خانوم؟ نگرانی؟ از من بدت میاد؟ خودت زنگ زدی خونه مون گفتی با ما بیا .گفتم ولش کن. حتمن دلش تنگ شده یهو ترکیده.باباش جوک بی مزه تعریف کرد. خودمو زدم به خواب و بی حالی که مجبور نشم الکی بخندم.فک کردم اینم یه جور ریاکاریه.
وقتی خنده دار نیس و میخندی به طرف این توهم رو منتقل میکنی که بعله اقا. شما خیلی بامزه یی.فک کنم 243 بار این ترانه ی حالم عوض میشه ی شادمهر رو گوش دادم تا اونجا.حدس میزنم. 179 بار تو خونه شنیده بودم.60 یا 70 باری هم تا پمپ بنزین.مامانم زنگ زد پرسید کجایی؟ رسیدی؟ گفتم نه. مونده هنوز. گفت جلف بازی درنیاری جلو ننه باباش. میگن هنوز 18ساله شه.الکی گفتم خب خب. خب اخر رو سفت گفتم یعنی ول کن دیگه.تو دلم صد بار فحش دادم به خودم و جد وابادم که چرا اومدم با اینا.
صب زود بیدار شدم که بتونم حدودای ساعت 9 جلوی اون پمپ بنزینه باشم.اومدن دور زدن بعد از کلی دست تکون دادن و پای تلفن ادرس دادن که من اینجام. ایناها. من. با مانتوی پروانه دار و شال سرمه یی. ایناها من. بالاخره دیدنم و سوارم کردن.
.مهری خانوم هی فین فین کرد.منم محل نذاشتم باز. یه جوری با دماغش سر و صدا را انداخت انگار میخواست من بپرسم چته. منم نپرسیدم.
خواهرم زنگ زد بعد از یه هفته پرسید چه خبر؟ رسیدیدن؟ همه نگران رسیدن ما بودن تا اون.گفتم یه ربع دیگه.
گفت شب برگردیا. نمونی. گفتم اصن چمدون و ساکشو گذاشت زمین من میدوئم به سمت خونه مون. خوبه؟ تق گوشیو گذاشت.دو تا فحش دادم که دق نکنم.

guess I'll try talking to you / it'll be a one way conversation.
نشستم تو ون. اومدم ونک. شلوغ بود. ملت همینجور هورا میکشیدن واسه روحانی. تو دلم گفتم گور باباتون ، زنیاک رول که 7000 تومن بود، شده 19000 تومن.پریودم نزدیکه.جوش زده پیشونیم و دور لبم ،زنیاک رول تموم شده.
یه کم وایسادم کنار نرده های جلو توالت عمومی سر حقانی ، مردمو تماشا کردم. آفتاب مستقیم میخورد تو چشمام.سردرد گرفتم.فک کردم فردا باید زود بیدار بشم برم سرکار. زودتر برم خونه قرص بخورم بخوابم.
از تلفن کارتیِ دور میدون زنگ زدم به مامانم. گفتم شلوغه.گفت خب؟ گفتم هیچی.خاستم بدونی من نمیرم دیگه. دارم میرم خونه.
گفت خوب کاری میکنی. این کارتو از دست نده.کلن سیاستُ ول کن.نگو رای ت کیه سر کار. گفتم نمیگم. هرچی میپرسن به کی رای میدی میگم محسن رضایی. خندید گفت خاک تو سرت. حداقل بگو قالیباف که مسخره ت نکنن.
خدافظی کردم.رفتم اون ور میدون سوار تاکسی شدم گفتم اقا دربست میرید پارک آب و آتش؟ گفت بعله. رفتم پارک  آب و آتش نشستم واسه خودم .ملتو نیگا کردم.یادم افتاد 88 زمستونش بود. قبل از عید. رفتم خونه نگار. فیلم دیدیم.
حافظه م جز چند تا خاطره ی محو از 89 و 90 ، هیچی یادش نیست. به زور یادم میاد اون دو سال چی شد. هیچی نشد شاید.
من الکی دارم تلاش میکنم بگم یه اتفاقایی افتاده ولی نیفتاده.
یاد بابام میفتم چند روزه. قیافه ش دیگه خیلی یادم نیس. حتی عکسارو هم که نیگا میکنم چیزی یادم نمیاد. انگار اصن بابای من نبوده یه آدم دیگه بوده.
اولین دوره انتخابات خاتمی سال 76، بابام صُبا از خواب بیدار میشد بره پیاده روی.قبلش تو خونه یه نرمشِ کمرنگی هم میکرد که مثلن بدن گرم بشه.زنجیر طلایی با دونه های متوسط گردنش مینداخت با یه انگشتر بزرگ طلایی. آدم این حرفا نبود.یه جوری عوض شده بود آدم فک میکرد ازین مرداست که سه بار زن گرفتن طلاق دادن، مغازه لباس فروشی دارن تو پاساژ کویتی ها که خب نبود .صبا بیدار میشد میومد تو اتاق من ، بالا سرم شروع میکرد حرکات کششی انجام دادن. میگفت : خاتمی خاتمی حمایتت میکنم. مامانم زنگ میزد میپرسید چه خبر؟ میگفتم هیچی شوهرت دیوونه شده.میخاد بره رای بده.مامانم غش غش میخندید میگفت گوشیو بده بهش..اگه خونه بود گوشیو میگرفت  میگفت زن پاشو بیا ببین چه خبره.خاتمی که رییس جمهور شد بابام همه ش تو خونه راه میرفت میگفت رای من ببین چه کرد. مینا همه ش کشیک شب برمیداشت. من یه شب خودکشی کرده بودم .مطمءن  بودم تمومه. برادرم رسیده بود منو بیهوش برداشته بود برده بود بیمارستانی که خواهرم بود. فقد معدمو شستشو میدادن.میپرسیدن چت بود آخه؟ حوصله نداشتم حرف بزنم.
مامانم اومد اون تابستون.برادرم عروسی کرد.بابام میگفت خاتمی با خودش آشتی و عشق آورده. به مسخره.یادمه 7 روز  و هفت شب عروسی طول کشید. مث قصه ها. خسته شده بودیم دیگه ازون همه بزن بکوب و مهمونی.
یه شب از تو آشپزخونه بلند گفت مهمونای عزیز! ما دیگه پول نداریم خرج عروسی  و مهمونی بدیم. بسه دیگه. زنمم برگشته .این عروسی دینش رو ادا کرد.  دیگه تمومش کنیم.از هفته دیگه میاییم خونه شماها واسه پاگشا. از هفته بعدش هر دو شب یه بار خونه یه فامیل مهمون بودیم. مامانم بود. من هیچی ازون بودن یادم نیست. الان بیشتر نبودن به چشمم میاد.
مامان بزرگم به مامانم میگفت شوهرت سر عقل اومده.بشین سر خونه زندگیت.مامانم حرف نمیزد.تبدیل به تماشاچی شده بود. تو مدرسه از باهم بودنمون یه داستانایی میگفتم که همه باور کنن.
وقتی8 سالم بود، تازه حامد مرده بود. من حامدُ یادم نیست زیاد. تنها چیزی هم که ازش دارم یه جعبه ماژیکِ مرغوب و درست حسابیِ آمریکاییه. تو مدرسه میگفتم برادرم حالش خوبه. قراره خواهرم هم دیپلم گرفت بفرستن پیش حامد. همسنای حامدمون سربازیشون تموم شده بود برگشته بودن.میخواستن  زن بگیرن.یه گهی بخورن.بابام میگفت بدبختی تمومی نداره یه وقتایی. هر چی خوشبین تر باشی بیشتر تو پاچه ت میره. اینارو من این شکلی میگم اون یه جور دیگه میگفت.
امروز تو میدون ونک دوباره یادش افتادم. یاد ورزش کردنا و اون همه موی فرفریِ خاکستری که هر یه ماه یه بار رنگشون میکرد مشکیِ مشکی. سیبیلارو رنگ میکرد.یاد اون همه حرکات کششی که قرار بود شکمشو اب کنن و اخر سر توو چک آپِ اخر دکتر بهش گفته بود خیلی وقت نداری. قلبش یه بلایی سرش اومده بود. کلن بدنش یه جوری شده بود اون آخرا غذا نمیخورد  فقد نفس هم میکشید چاق میشد.شکمش هی ورم میکرد.یادمه روز رای گیری سال 76 شناسنامه شو آورد گفت اقا اینهمه رای دادیم به هاشمی و زواره یی حالا رای بدیم به خاتمی. شوهر عمه م خونمون بود گفت بابا رای بده به ناطق. یه دو سه ساعتی بحث کردن که چرا خاتمی آره و ناطق نه ، اخرسر رفت رای داد اومد.ت. 
تازه دانشگاه قبول شده بودم. میگفت الزهرا هم شد دانشگاه؟ کلن گوش نمیدادم به حرفاش. میگفت منو نیگا کن. حالا هر غلطی میخوای بکنی بکن ولی درس بخون. تازه از انگلیس اومده بود. داشتیم برمیگشتیم .منو از تهران برداشت که بریم اراک.تو ماشین ، اون پراید هاچ بک سبز یشمیه رو داشتیم.همه ش حبیب گوش دادیم. انقد حبیب گوش دادیم من گریه م گرفت گفتم عوضش کن خب. عوضش کرد قمر گذاشت.
امروز دوباره  شب اخر اومد جلو چشمم ،نشسته بود میوه میخورد هی میگفت فکر خودت باش.میوه میخورد همه ش. فرداش نه اون قلبِ بی صاحاب کار دستش داد نه اون شکمِ ورم کرده نه هیچ چیزی که دستِ خودش باشه.فقد میدونم کشتنش.مامانم گفت دادگاه ، وکیل ، عموم بهشون گفته بود ول کنید این بساطو.سر و ته همه چیو هم بکشید و بگید سکته کرد مُرد.


پ ن : فک میکنم یه جور عجیبی به همه اونایی که ازم پرسیدن چرا بابات مرد گفتم چون سکته کرد و اونا سر تکون دادن که آخی آخی همه ش 50 سالش بوده، مدیونم.


Tuesday, June 11, 2013
امیر عصر زنگ زد که پاشو بیا حجاب مراسم عارف. فک کردم کی کون داره از اینجا با مقنعه و کیف به اون سنگینی بره تا حجاب. به شبنم اسمس دادم میای بریم حجاب  ساعت 8 شب.
ساعت 8 اسمس داد/: حرف درست هم میزنه اون؟
فک کردم حرف درس هم نزنه حداقل جوون بوده داف  و پاف خوبی بوده تو آمریکا. برق هم خونده دیگه بدتر. بدتر به معنی بهتر.
نیومد کسی. ما رفتیم شام خوردیم رفتیم خونه. منتظر رفیقمون که بیاد دنبالمون بریم اینسپشن ببینیم قلهک. اون نیومد مام خدا خواسته فیلم تبلیغاتی همه رو دیدیم. ولایتی و روحانی .
انقد خندیدیم من داشتم میترکیدم. بعد فک کردم اگه ازم بپرسن خواسته ی شما چیه؟ میگم اجازه بدن من سینگل مام بشم. والا.
حساب کردم دیدم در سن 30 سالگی هم حتی من شوهر داشته باشم 32 سالگی بزام ، اختلاف سنی م با بچه هه خیلیه.
فردا کلی کار دارم. از مقنعه بدم میاد. کلن زندگی این نیست به ولله.
از اقای رییس جمهور میخواهم صندوق قرض الحسنه مهمانی های جوانان راه بندازه.
احمقانه ترین کار، متقاعد کردنِ راننده تاکسی برای رای دادنه.


نصفه شبی : دل دیوونه ٰ دل کوچولو  نگیر بهونه.

Monday, June 10, 2013
کتلت داریم. من اسهال شدم. یه پام تو توالت ه , یه پام تو هال. بعد رفتم شلوارمو شستم.اینا دارن از پشت شیشه خونه روبرویی رو دید میزنن.
قراره صبونه بریم بیرون. دیشب تو بام هی حرف زدیم. از کنار اون پارکه تو ولنجک رد شدیم. من یاد زمستون افتادم که یه برف مسخره یی وامد.مامانم اینا تازه رفته بودن.شبش رفتیم اونجا. بعد دیشب همه ش داشتیم حرف میزدیم.
همینجور که کنارش داشتم راه میرفتم فک کردم چرا دیگه منو دوس نداره. حداقل مث  اون وقتا که خیلی دلش میخاس بریم بیرون.
امروز  عماد اومده بود شبکه. بعد دوسال دیدمش.چقد خندیدیم.توپ بازی کردیم تو اتاق. یه برنامه یی دستمه, درباره غنا ست.
هرچی بیشتر نگاش میکنم همه ش گریه م میگیره. تصویر یه زنایی هست که پیرن. کتک خوردن.
عماد زود رفت. دلم میخواس میموند. یه اطمینانی داشت بودنش اونجا.
همه ش یاد قدیما میکردیم.یاد فیلمایی که سرشون رفتیم واسه فیلمبرداری.
شلوارم کاش خشک بشه زودتر.عکس پرسنلی انداختم. خفن شدم توش.حرفام دارن  گیر میکنن. انگار دغدغه هات دیگه اونقد جدی نیستن. سین فراموش شد. کمرنگ شد.خودمم و خودم.بیشتر حال میده.
نمیدونم چرا سرم همه ش یکی میگه مدیسین  یکی میگه آرمین نصرتی پروداکشن.
االف داره میره .داره آژانس میگیره.کلن خونه تاریکه. فقد چراغ اتاق روشنه. دارن از مخمر حرف میزنن.


به نظرم اینترنت بی فیلتر و سریع از نعمتهای خاص خداونده. نشستم لایتنجا. کولر گازیه خرابه. یعنی ریدن توش. ولی به جاش میشه راحت با دو تا کلیک رفت فیس بوک. بعد هی میگم چرا یه جوریه همه چی. الف اونور تو جی تاک میگه امشب چه کنیم؟ من میگم نمیدونم. حال خودمم خوبه بریم یه کاری کنیم. 
خنده م میگیره.
 بهرحال کارم تموم شده. تو یه روز 170 تومن کاسب شدم. میشینم حقوقق این ماهمو حساب میکنم خوب میشه.
مینا میاد فردا.
من دل تو دل نیست.
به نظر روابط خونیم دارن بهتر میشن.

Saturday, June 8, 2013
تو اتوبوس از میدون ونک تا فاطمی یه همکار قدیمیم رو دیدم..دیشب هم به یه همکار قدیمی دیگه میل زدم گفتم آقا چه خبر؟ گفت سلامتی.
کلن رو دورِ این بودم که ملت چه خبر؟ بعد با جیم ر رفتیم  شام خوردیم. جیم ر اومد خونمون فرندز دیدیم.خوابید اونجا. من خواب بودم وقتی رفته بود. دوباره شبش رفتیم بیرون شام خوردیم. منو رسوند رفت.
الان کولر خخونه اینا درس شد. یه جور حس گزارش لحظه به لحظه دارم. مثلن الان رفیقم گفت آخی. پرنده هه رد شد اینجوری شد.
بعد قراره چایی بخوریم. چن تا عکس رو دوربین مرضیه بود پاکشون کردم. به نظرم بیخودی بود. یعنی روزی که تهش اون بود و ادامه بقیه روزا هم اون. نگه داشتن اون عکسا بیشتر داغ دل تازه کن ه.
پسره آژانسی ه دیروز گفت نیستین. گفتم هستم. میرم سرکار. کلن نیستم.  حرف مفت. همه ش 8 سااعت میرم شبکه :))))) این شبکه رو از اون وقتای ممد یاد گرفتم. کلن عقده شده بود. 
لعنت بر من جدن. نباید انقد بیام بنویسم. شده مث فیس بوک که ی توش عکس عوض میکنم.
گوگوش داره میخونه.حال میده.
خواهرم زنگ زده بود که پاشو بیا .مادربزرگمون مرده بود. من همه ش فک میکردم آقا برم اونجا که چی؟ بگن مرده؟ بگن آدمی که اونهمه سال تو نبودِ ننه بابا بزرگت کرد مرده؟ کلن من این چیزا اون موقع اصن واسم مهم نبود.یعنی فک میکردم خب من زوری که پیشش نبودم. خودش هی زنگ میزد با اون عربی غلیظ فارسی حرف  میزد میگفت این دختر رو بفرستین پیش من.شما عرضه بزرگ کردنش رو ندارید.اینم بگم که خجالت میکشیدم باهام بیاد مدرسه مثلن.بیاد نمره ممره هامو بگیره. فلج بود. رو ویلچر.شما تصور کنین همین الان هم به بچه هه بگی  با اولیا ت بیا مدرسه روش نمیشه یکی که رو ویلچر نشسته ببره. اصن من آدم عوضی آقا. روم نمیشد. گناه که نکرده بودم. والا. بعد من گفتم نمیام. جنازه ش که اینجا نیست .میخوان مراسم تخمی بگیرین منم نیستم. خودتون با هم بشیننین.مامانم یهو گووشیو گرفت که خیلی چشم سفیدی.ال و بل. کونتو شست زن بیچاره حالا نمیای؟ گفتم آقا کارایی که تو باید میکردی رو کرده. الان خوبت شد. بعد یادمه دعوا شد. من 3ماه خونه نرفتم. یعنی کلن اون بهار و تابستون 3بار رفتم خونه. بابامم مرده بود یه سال پیشش. حوصله نداشتم. .بعد یادمه سال بعدش خاله باباهه مرد.همه مردن. من حالام از مردن بهم میخورد.این چن روز تعطیلی باز رفتم خونه. کلن اوضاع بهتر شده. خیلی بهتر. قبلن نمیشد دور روز موند تو خونه. الان میشه 5 روز بمونی دعوات نشه یا نهایتن یه کل کل مسخره بکنی.تموم. جدیدن اینجوریه که وقتی از در خونه میای بیرون همه چی مث بمب میترکه. مثلن من الان از محل کارم نمیتونم تو خونه حرف بزنم. از اینکه خوش میگذره. هیچی. یعنی دهنتو باز کنی میگن هیس. منم کلن منتظرم بهم بگن هیس. 
اینارو نوشتم که بگم اقا حالم خوبه. کلن اوضاع خوبه ولی یه چیزایی هس که میگاد. مثل همینا. مثل اینکه نمیدونم چقد وقت دارم یا چی. ولی مهم نیست.یعنی صبا که بیدار میشم تا خودِ میدون کاج به این فک میکنم که امروز خوبه خوبه خوبه. انذژی مثبت. تخم سگ. بعد تازگیا دچار نرستیزی شدم. فقد نهایتن با دو سه تا نر دور و برم خوبم. همخونه  و ممد و همکار.بقیه رو نمیخوام ببینم. امشبم که ازینجا یعنی خونه این دوستم برم بیرون میرم بام .پیاده روی. بستنی زرشک. 

رو یه غلتکی م که خودش نمیدونه غلتکه.
Saturday, June 1, 2013
اتفاقن من و تو کم نبودیم
مادرم اعتقاده دارد من حتی اگر با محمد قرار به جهنم رفتن داشته باشیم ترسناک نیست، چون غیرممکن است محمد من را با خودش جهنم ببرد. اینها را همان وقتها هم که دوست بودیم و حتی روزهایی که  دوستیمان تمام شده بود و اوضاع مثل اولین باری بود که بمب های آمریکایی عراق را بمباران کرده بودند، میگفت.رابطه مان به نظرم دومین رابطه یی بود که من قدرت این را داشتم که بهش بگویم رابطه ی محکم.یعنی هنوز بعد از اینهمه وقت هم دوستی مان سرجایش است.شبی که قرار بود برویم شهرام ، من آن طرف خیابان گیر کرده بودم.به نظرم تخت طاووس بعد از تقاطع مفتح خیلی تخمی و هردمبیل است.همینجور که میلنگیدم و منتظر بودم کمی خلوت بشود تا رد شوم موتوری ها رد شدند که : باد نبرتت دختر دبیرستانی! متلکِ سالهای دور بود. برای من حداقل آخرین باری که به گوشم خورده سال 81 بود.بهرحال تهران شهر بزرگی ست و بعضی ها هنوز دارند یک زندگی دیگری میکنند برای خودشان.موتوری ها که رد شدند از ان طرف خیابان خودش را رساند به من تا با هم رد شویم. کار عجیبی نکرد ولی یک چیزی توی اراده ش بود برای رد از شدن خیابان و رسیدن به نقطه یی که من بودم ، تحسین کردنی بود. همانظور که من برایش یک روزی ماکارونی بردم هتل امیرکبیر اراک.هتل امیرکبیر جای خوبی شد بعد از ان برای من ولی برای محمد جایی ست که همه چیز را با من از دست داده و متقابلا من هم.صندلی های حصیریِ تراس رستوران طبقه همکف، سیگار کون به کون روشن کردن ِ محمد، صدای گریه های من، به نظرم این حتی از صحنه یی که یک نفر از ساعت 11شب تا 3 عصر فردایش با کسی تلفنی حرف میزند و گریه میکند هم تراِژیک تر بوده.شبی که از شهرام برگشتیم توی تاکسی تا انقلاب مدام فکر کردم چرا دارم میرم؟ چرا دارم همینجور پشت سرش میرم خونه شون؟ محمد پناه بوده تمام این مدت.3سال پیش تابستان ، بیرون بودم.نرسیده توی راه پله مادرم گفت زود بیا بالا زنگ بزن به محمد .فکر کردم محمد پارادوکس ولی خب محمد از یک شماره یی با پیش شماره ی امارات زنگ زده بود و با مادرم حرف زده بود. یک سال بود هیچ خبری نداشتم.تولدش گذشته بود.زنگ زدم.خیلی حرف زد. "ل" ترکش کرده بود.من هم ترک شده بودم.منتها ناراحت نبودم. یکجور به تخمممِ خوبی داشتم با خودم. بی خبر و ناگهانی ترک شده بود.موقعیت بدی بود.یک هفته بعد تهران بودم.توی تخت " میم" خوابیده بودم.توی تاریکی حرف میزدم. گریه م گرفته بود.خوبی گریه کردن در تاریکی هم که بر همگان آشکار است.فقط لرزیدن صدا بود. بعد دستش هم نمیرسید که لمسم کند. فقط میگفت نسیم یواش. آروم باش.منِ حسودِ انحصارطلب داشتم  از شدت گریه سکته میکردم.صبح با هم رفتیم رشت.بهترین شمالی که رفتم.رشت ، انزلی ، چایخونه ، کباب حاج حسین ، دریا ، آرش ، ماسال  و ... رشت یکروزه .وقتی برگشتیم توی ترمینال غرب دعوا کردیم.یعنی یادم هست سر چی و کی و کجا. مهم نبود. دوباره رفاقتمان  جوش خورد. یعنی این رفاقت از آن رفاقت هایی بود و هست که به این سادگی ها خراب نمیشوند. کات به زمستان امسال که دو بار ، هر دوبار هم شب  و نصفه شب زنگ زدم که بیام خونتون؟ با کسی توی خانه خودم دعوا کرده بودم.حوصله و تحملش را نداشتم. دلم میخواست بروم خانه ی محمد ، راحت برای خودم لم بدهم یک گوشه یی و محمد و همخانه ش با هم حرف بزنند و من فقط ناظر بیرونی باشم. شب بخوابم صبح هم برگردم خانه یخ ودم. هر دوبار هم جوری شد که ماندم خانه ی خودم. دفعه ی بعد روز 27 اسفند زنگ زد حال و احوال پرسید.من خوشحال بودم آن شب و خب احمق بودم. یعنی یکوقتهایی خوشحالی ولی مطمينی دوام ندارد.این هم از همان ها بود. دفعه ی بعد تر 14 فروردین بود که رفتم سر فیلمبردا ری.من را که ردید رنگش پرید.پای چشم کبود و قیافه ی کتک خورده ی بی چاره داشتم. رفتیم با هم پیاده تا تخت ظاووس.کریمخان. حرف زدیم .کافه رفتیم .من برگشتم خانه خودم.پریشب عکسهای رشتی که دومین بار همان تابستان با جمع رفتیم را نگاه کردم. خودم کنار آدمی که به نظرم یکی از محکم ترین رابطه هایم را با هم داشتیم.ولی اینبار دوست معمولی بودیم.دوست معمولی نبودیم.نزدیک هم ولی نبودیم .رابطه ی بی اسم عجیبی که خودش هم بعضی وقتها اسمس که میدهد بهش اشاره میکند.حسین همکارم یکبار رساندم تا میدان هروی.توی راه یکهو شروع کرد از محمد حرف زدن.کارم هم دسپخت محمد است.هرچند که قدیم تر فکر میکردم من آدم کار کردن توی صدا و سیما نیستم ، من آدم کار کردن برای جایی که 180 درجه مخالف همه استراتژی ها و سیاست هایش هستم ، نیستم ولی خب یکجایی رسیدم که اصل قضیه کار کردن است و پول. حالا صدا و سیما یا هر خراب شده ی دیگری.حسین از هر دو جمله یی که گفت 7بار از محمد حرف زدم. به خدا شمردم چند بار .هروی که رسیدیم احساس کردم  کندنِ بعضی ادمها از خودم غیرممکن است.کندن احساسی که دارم.شبی که از شهرام برگشتیم خندیدیم.حرف زدیم.رگهای پاهایش را نشانم داد که ورم کرده بودند.واریس طور.فکر کردم اگر هنوز مثل 3سال پیش دوست دختری  چیزی بودم برایش چقدر فضای بینمان فرق داشت. ولی من همان را میخاستم. همان یلخی و دیمی بودنی که ممکن بود من با هر پسری توی همان فضا داشته باشم.امروز هم که اسمس داد تا کی  شبکه یی؟ زدم زیر گریه.دلم میخواست همه چیز را رها کنم بروم هرجا که هست.پیداش کنم. بغلش کنم.