نشستم تو ون. اومدم ونک. شلوغ بود. ملت همینجور هورا میکشیدن واسه روحانی. تو دلم گفتم گور باباتون ، زنیاک رول که 7000 تومن بود، شده 19000 تومن.پریودم نزدیکه.جوش زده پیشونیم و دور لبم ،زنیاک رول تموم شده.
یه کم وایسادم کنار نرده های جلو توالت عمومی سر حقانی ، مردمو تماشا کردم. آفتاب مستقیم میخورد تو چشمام.سردرد گرفتم.فک کردم فردا باید زود بیدار بشم برم سرکار. زودتر برم خونه قرص بخورم بخوابم.
از تلفن کارتیِ دور میدون زنگ زدم به مامانم. گفتم شلوغه.گفت خب؟ گفتم هیچی.خاستم بدونی من نمیرم دیگه. دارم میرم خونه.
گفت خوب کاری میکنی. این کارتو از دست نده.کلن سیاستُ ول کن.نگو رای ت کیه سر کار. گفتم نمیگم. هرچی میپرسن به کی رای میدی میگم محسن رضایی. خندید گفت خاک تو سرت. حداقل بگو قالیباف که مسخره ت نکنن.
خدافظی کردم.رفتم اون ور میدون سوار تاکسی شدم گفتم اقا دربست میرید پارک آب و آتش؟ گفت بعله. رفتم پارک آب و آتش نشستم واسه خودم .ملتو نیگا کردم.یادم افتاد 88 زمستونش بود. قبل از عید. رفتم خونه نگار. فیلم دیدیم.
حافظه م جز چند تا خاطره ی محو از 89 و 90 ، هیچی یادش نیست. به زور یادم میاد اون دو سال چی شد. هیچی نشد شاید.
من الکی دارم تلاش میکنم بگم یه اتفاقایی افتاده ولی نیفتاده.
یاد بابام میفتم چند روزه. قیافه ش دیگه خیلی یادم نیس. حتی عکسارو هم که نیگا میکنم چیزی یادم نمیاد. انگار اصن بابای من نبوده یه آدم دیگه بوده.
اولین دوره انتخابات خاتمی سال 76، بابام صُبا از خواب بیدار میشد بره پیاده روی.قبلش تو خونه یه نرمشِ کمرنگی هم میکرد که مثلن بدن گرم بشه.زنجیر طلایی با دونه های متوسط گردنش مینداخت با یه انگشتر بزرگ طلایی. آدم این حرفا نبود.یه جوری عوض شده بود آدم فک میکرد ازین مرداست که سه بار زن گرفتن طلاق دادن، مغازه لباس فروشی دارن تو پاساژ کویتی ها که خب نبود .صبا بیدار میشد میومد تو اتاق من ، بالا سرم شروع میکرد حرکات کششی انجام دادن. میگفت : خاتمی خاتمی حمایتت میکنم. مامانم زنگ میزد میپرسید چه خبر؟ میگفتم هیچی شوهرت دیوونه شده.میخاد بره رای بده.مامانم غش غش میخندید میگفت گوشیو بده بهش..اگه خونه بود گوشیو میگرفت میگفت زن پاشو بیا ببین چه خبره.خاتمی که رییس جمهور شد بابام همه ش تو خونه راه میرفت میگفت رای من ببین چه کرد. مینا همه ش کشیک شب برمیداشت. من یه شب خودکشی کرده بودم .مطمءن بودم تمومه. برادرم رسیده بود منو بیهوش برداشته بود برده بود بیمارستانی که خواهرم بود. فقد معدمو شستشو میدادن.میپرسیدن چت بود آخه؟ حوصله نداشتم حرف بزنم.
مامانم اومد اون تابستون.برادرم عروسی کرد.بابام میگفت خاتمی با خودش آشتی و عشق آورده. به مسخره.یادمه 7 روز و هفت شب عروسی طول کشید. مث قصه ها. خسته شده بودیم دیگه ازون همه بزن بکوب و مهمونی.
یه شب از تو آشپزخونه بلند گفت مهمونای عزیز! ما دیگه پول نداریم خرج عروسی و مهمونی بدیم. بسه دیگه. زنمم برگشته .این عروسی دینش رو ادا کرد. دیگه تمومش کنیم.از هفته دیگه میاییم خونه شماها واسه پاگشا. از هفته بعدش هر دو شب یه بار خونه یه فامیل مهمون بودیم. مامانم بود. من هیچی ازون بودن یادم نیست. الان بیشتر نبودن به چشمم میاد.
مامان بزرگم به مامانم میگفت شوهرت سر عقل اومده.بشین سر خونه زندگیت.مامانم حرف نمیزد.تبدیل به تماشاچی شده بود. تو مدرسه از باهم بودنمون یه داستانایی میگفتم که همه باور کنن.
وقتی8 سالم بود، تازه حامد مرده بود. من حامدُ یادم نیست زیاد. تنها چیزی هم که ازش دارم یه جعبه ماژیکِ مرغوب و درست حسابیِ آمریکاییه. تو مدرسه میگفتم برادرم حالش خوبه. قراره خواهرم هم دیپلم گرفت بفرستن پیش حامد. همسنای حامدمون سربازیشون تموم شده بود برگشته بودن.میخواستن زن بگیرن.یه گهی بخورن.بابام میگفت بدبختی تمومی نداره یه وقتایی. هر چی خوشبین تر باشی بیشتر تو پاچه ت میره. اینارو من این شکلی میگم اون یه جور دیگه میگفت.
امروز تو میدون ونک دوباره یادش افتادم. یاد ورزش کردنا و اون همه موی فرفریِ خاکستری که هر یه ماه یه بار رنگشون میکرد مشکیِ مشکی. سیبیلارو رنگ میکرد.یاد اون همه حرکات کششی که قرار بود شکمشو اب کنن و اخر سر توو چک آپِ اخر دکتر بهش گفته بود خیلی وقت نداری. قلبش یه بلایی سرش اومده بود. کلن بدنش یه جوری شده بود اون آخرا غذا نمیخورد فقد نفس هم میکشید چاق میشد.شکمش هی ورم میکرد.یادمه روز رای گیری سال 76 شناسنامه شو آورد گفت اقا اینهمه رای دادیم به هاشمی و زواره یی حالا رای بدیم به خاتمی. شوهر عمه م خونمون بود گفت بابا رای بده به ناطق. یه دو سه ساعتی بحث کردن که چرا خاتمی آره و ناطق نه ، اخرسر رفت رای داد اومد.ت.
تازه دانشگاه قبول شده بودم. میگفت الزهرا هم شد دانشگاه؟ کلن گوش نمیدادم به حرفاش. میگفت منو نیگا کن. حالا هر غلطی میخوای بکنی بکن ولی درس بخون. تازه از انگلیس اومده بود. داشتیم برمیگشتیم .منو از تهران برداشت که بریم اراک.تو ماشین ، اون پراید هاچ بک سبز یشمیه رو داشتیم.همه ش حبیب گوش دادیم. انقد حبیب گوش دادیم من گریه م گرفت گفتم عوضش کن خب. عوضش کرد قمر گذاشت.
امروز دوباره شب اخر اومد جلو چشمم ،نشسته بود میوه میخورد هی میگفت فکر خودت باش.میوه میخورد همه ش. فرداش نه اون قلبِ بی صاحاب کار دستش داد نه اون شکمِ ورم کرده نه هیچ چیزی که دستِ خودش باشه.فقد میدونم کشتنش.مامانم گفت دادگاه ، وکیل ، عموم بهشون گفته بود ول کنید این بساطو.سر و ته همه چیو هم بکشید و بگید سکته کرد مُرد.
پ ن : فک میکنم یه جور عجیبی به همه اونایی که ازم پرسیدن چرا بابات مرد گفتم چون سکته کرد و اونا سر تکون دادن که آخی آخی همه ش 50 سالش بوده، مدیونم.