Saturday, December 29, 2007
براي" تو"





ماههاست منتظرم كه امروز برسد..
حالا چه فرق كه امروز تولدت باشد يا امشب..هر چه هست حالا از همين امروز قلب تو مثل يك مرد سي و چهار ساله مي تپد ..قلب من با اينكه دارد 24 ساله مي شود مثل يك دختر هجده ساله عاشق است..
انقدر كه چسب ها و كاغذها را نمي بينم..مي چرخم توي خانه ي خالي مان..
مي خندم..
مي ترسم, نه مثل پارسال كه كتابها را با ترس دادم دستت..كه نكند بار اخر باشد.كه اگر بود خودشان مي شوند يادگاري...كه اگر قرار بود بار اول و آخر باشد همان بهتر كه دست خطي پشتشان نباشد..كه نبود..
حالا مي نويسم..روده درازي ميكنم..گفته و ناگفته..مي ترسم كه اگر بار آخر بود نوشته باشم..و چه خوب است خالي صفحه ها كه مي نويسي عاشق......................من هيچ چيز را با اين "تو" عوض نميكنم..
قرار بود Are you there? آناتما باشد..

من هستم نيستم هستم






Tuesday, December 25, 2007
"...آدم بايد بتونه پايين ِ يه تپه دراز بکشه، با گلوی پاره و خونی که آروم آروم می‌ره تا بميره، و همين موقع اگه يه دختر زيبا يا پيرزن با يه کوزه‌ی قشنگ روی سرش از کنارش بگذره، بايد بتونه خودش رو روی يه بازو بلند کنه ببينه که کوزه صحيح و سالم به بالای تپه می‌رسه..."


جی. دی. سلينجر، فرنی و زويی

Labels:

Monday, December 24, 2007


دیشب هیچ‌کی نبود.من دوباره از قطار جا موندم
عكس : روتوش باشي
Friday, December 21, 2007
سريع در ماشين ظرفشويي شسته مي شود..
اس ام اس هاي تكراري..انگار كه همه چيزمان به همه چيزمان و يلدايمان ميآيد..
چه لطفي داشت صدقه ي ميز خانم مصفا و بوفه ي رنگينش از غروب بگذرد؟
دلم مي خواست جايي بودم تنها..بوديم تنهايي..انگار كه مهماني عهد قجر بود و ياد دلشدگان/سوته دلان و همه چي دلان و دريغ ..نه..واحسرتا..نه وا اسفا كه دل من كنار دل تو نبود..
شاد نيستم..خانه مان تاريك است و دخترك سفيد پوش كه مي بينمش توي قبر كه دارد تلفني فك من و خودش و آن طرف خطي را پايين ميآورد..
دلم مادر مي خواهد..جمع خانواده..مهماني هاي كم حوصله ي خانگي..كه يكي باشد كه نشسته باشد آن طرف و هي چشم غره برود كه انقدر دستت را نكن توي كاسه ي انار..بلند نخند..هدفون را از گوشت دربيار..
بيخود زنگ مي زنم خانه مان..كسي نيست...بغض كرده م..
تنهام..تنهام..


فال حافظم را دوست ندارم..
پيراهن گلدار نارنجي م را مي پوشم..پالتويم را هم رويش..از سوپري روبرو سيگار ميگيرم..كليد توي قفل نمي چرخد..بي خيال مي شوم..انگار قفل هم افتاده روي دنده ي چپ..انگار قفل هم دوستم ندارد..بهتر..فحش مي دهم..
ركيك..
خوار مادر..به همه ي آنهايي كه امشب توي جمع بودند و مي دانم كه هيچ دوستم ندارند..
به درك.
چه كلمه ي خوبي ست اين به درك..
تازگيها از بچه ها..منظورم همان سال پاييني هاست /يك حرف تازه ياد گرفته م..
دايورت رو تخ*مم.
خجالت ميكشم..
دلم يك عاشقانه ي بلند خواست..
بي تماس..حتي دستي..
متنفرم ازين تابلوهاي زشت.. مي داني ما تا اكباتان فقط يك دور برگردان فاصله داريم..
از شما اوهههههههههههههه..
حرفي نزنيم بهتر..
مي گذارم آرام شوم كه نمي شوم..
مي گذارم همه ي نوشته هايم را بخواني..
مي گذارم بفهمي كه حالم خيلي بد است..
راحت برايت ميگويم كه چطور هر روز مي روم توي حمام و تيغ را ميكشم..
امشب به راههاي جديدتري فكر كردم..
قرص برنج
سشوار توي وان پر از آب
پرت شدن زير قطار مترو
خواهرم ميگويد داري خطرناك مي شوي مانو..
روزي چند بار خودت را مي بيني؟
روزي 7 بار..مثل يك تصوير مقدس كه عددش هم مقدس است
خودم را مي بينم كف حمام پر از خون..
حالم از خودم بهم مي خورد..ميگذارم كسي دوستم نداشته باشد..توي ماشين حمله هاي عصبي م را خالي ميكنم..بلند مي خندم..مي دانم همه احمق فرضم ميكنند.دايورت ميكنم به تخ*م هاي چه..
ميگذارم دوروغ بگويي.فالي كه ميگويي را هزار بار نگاه ميكنم..تا آخر دنيا هم نمي شود كه غزل باشد..مي فهمي؟
من عقده ندارم..شده م..دلم مي خواهد زودتر قبل از اينكه بدتر از اين شود لباسهايم را جمع كنم و آهسته از اتاق خواب دسته جمعي مان فرار كنم..
من ميخواستم دوتايي تنها توي يك تخت پر از بالش بخوابيم نه اينكه هر كره خر بي سروپايي را توي خوابمان شريك كنيم..
دلم مي خواست..دلم خيلي چيزها مي خواست..
به قول بابام دلت هر گهي خواست كه قرار نيست بشود..ولي من گه خوريهاي بزرگ را دوست دارم..يعني داشتم..ولي حالا دلم خواب مي خواهد..از همان خوابهاي ابدي كه شب آخر توي چشم بابام موج مي زد و من ترسيده بود..حالا مي فهمم چقدر سخت است خواستن كه بخوابي و لعنتي هي در برود..
مثل تو كه فرار ميكني..حرف نمي زني..جمع گرم خانواده را با اغوش باز مي خوري..نمي دانم مي بلعي كه يكوقت نخواهي توي خانه ي تاريك ما از عاقبت اين نطفه هاي خوني و مرده حرف بزنيم..
Thursday, December 20, 2007
شب دراز
محمود.زن محمود.بچه ها.مف.جوراب پاره.بوي پشم سوخته.ناله ي كارگر گنگ.جيغ زن....
..
پل بزرگ خراب نشد." مي تركه".واي بي شرف ها.همه شان.همه ي شما.همه ي اونا.من ..همه.همه ي دنيا.از اول تا آخرش.همه همه همه-.

و بطر خالي را به سختي پرتاب كرد كه به ديوار خورد و خراب شد.
بطر كه شكسته شد همه چيز شكسته شد.
همهمه ي ماشينهاي كارخانه تو مي آمد.
وحسن تنها افتاده بود. و شب , شب يلدا بود و در همچنان بسته بود.

ابراهيم گلستان.آذر ماه آخر پاييز
30 آذر هزار و سيصد و هشتاد و شش

Labels:

Wednesday, December 19, 2007
Like
Image and video hosting by TinyPic
با سنگ ميخها را ميكوبم به ديوار كه آينه را وصل كنم...توي آينه به خودم مي خندم..
همينجور به خودم خيره ميشوم..الكي دستم را بالا مي اورم كه توي آينه ببينمش..
يادم مي افتد دلم انگشتر مي خواهد با يك خروار جيگيل مينگيل ديگر..گوشواره هاي عجيب و غريب با يك دامن بلند و پرچين بنفش..شبيه كولي ها..
موهايم را بهم ميريزم..پرده را ميزنم كنار..نور توي چشمم بخورد..هم مي خواهم سرم سمت نور باشد هم توي آينه نگاه كنم..سخت است..نمي شود..گردن درد ميگيرم..
دراز ميكشم..توي خيالم سه تار تمرين ميكنم..يادم ميرود به "x" كه ميگفت وقتي مي خندي آدم دلش مي خواهد بغلت كند..من سرخ و سفيد مي شدم..شروع ميكردم به فالش زدن...نت ها را برعكس ميديدم..اگر هم وقتي جايي غير از كلاس مي ديدمش هزار بار سكندري ميخوردم.. وحالا فكر ميكنم وقتي ديدمش كس ديگري توي بغلش بود و من آن روزها فكر ميكردم كه ..نه..مطمئن بودم آدم بايد تنش هم بخندد.. و من تنم گيج بود و اخمو آنروزها ..به كسي نمي خنديد..
بعضي وقتها بعدي ميگفت چشمهات مي خندند..و من مدام زير ميز همه ي كافه ها را نگاه ميكردم..دلم نمي خواست چشمهام يه كسي بخندد.
دلم جمع نمي شود..نيششان را زده ند..زخمشان هم رو گرفته...دل درد هم نميگيرم..ولي اينجور وقتها گلو درد ميگيرم...سردم مي شود..روي هم ميپوشم..دست ميكشم روي موهايم...خودم را نوازش ميكنم..
جلوي اينه به خودم ميگويم حرف سر اين چيزها نيست..مي داني دختر! حرف سر نبودن بقاي انرژي ست..
چيزي از من مي رود..زياد.. ولي برنميگردد و من هر روز خالي تر ميشوم..انقدر كه هر روز مريض تر ميشوم..انرژي من در هوا پوچ مي شود..كسي نمي بيند..من سردم مي شود.
آقاي نون جلويم را كه گرفت بهش گفتم..بغضم تركيد..بچه ها از روبرو ميآمدند نگاهم ميكردند..خجالت ميكشيدم.گفتم جاي سفت مي خواهم كه بايستم..كه هي تكان نخورم..تكانم ندهند..نصيحت ميكند.راست ميگويد ولي فايده ندارد..مثل بازي ميماند..يكي يكي هر تكه را ميگذاريم روي هم..بلند و يلندتر ميشود..نوبت آخرين تكه كه ميشود..آن يكي مي زند و مي ريزدشان پايين..فرياد ميكشيم..سكوت ميكنيم..دوباره مي سازيم يا مي سازد و دوباره..
آرام و طولاني عشق بازي كرديم.بادي آمد و پنجره ها كمي لرزيد, بين قند ِ پنجره هاي شكننده فاصله انداخت.
از بدن ِ پائولين خوشم آمد و او هم گفت از بدن من خوشش آمده و هيچ حرف ِ ديگري نداشتيم كه بهم بگوييم..
ناگهان باد ايستاد و پائولين گفت: چي بود؟"
" باد "

ريچارد براتيگان.در قند هندوانه

Labels:

Tuesday, December 18, 2007
از بالای تخت گفت:

چه خوبه ادم حواسش پرت نشه..

من حواسم نبود..گفتم دوباره بگو..
Monday, December 17, 2007
..




_ من ؟
بسیار ، بسيار
غمگینم ...
شما ، سرتان سلامت
تيغ ماهي
* خنديدم به هر چي سالگرد و خاطره و نوستالژ و اين چرندياته..انگار همه چي تخمي تر از اونيه كه آدم فكر ميكنه..من بايد زودتر مي فهميدم..نفهميدم..


Saturday, December 15, 2007
The Day2
I remember it well
The first time that I saw
Your head around the door
'Cause mine stopped working

I remember it well
There was wet in your hair
I was stood in stare
And time stopped moving

I want you here tonightI want you here
'Cause I can't believe what I found
I want you here tonight want you here
Nothing is taking me down, down, down...

I remember it well
Taxied out of a stormTo watch you perform
And my ships were sailing
I remember it well
I was stood in your line
And your mouth, your mouth, your mouth...


تقويم ها چه فايده اي دارند وقتي همه چيز را مي شود نوشت و از ياد برد؟
نوشته م :ولين بار كه تو را ديدم..ماگ..آب آآلبالو..
روسري فاطمه بهانه هم هست هم نيست..
تازه ازچله نشيني درآمده بودم..بعد از روزها,خوشرنگترين شالم را پوشيده بودم..برف مي آمد..
بهانه يي نداشتم..شايد, شايد بهانه ي تو حق التحرير بود..ورق مي زدم كه گفته بودي : همه كه مثل شما خوب نيستن..
آب آلبالويم را سر ميكشيدم..آخرين نخ سيگارم را همانجا باتو كشيدم ..1312روز را دور ريخته بودم..
"بگو بگو" را با تو شنيدم.." اهود بناي" را با من شنيدي..
شبش كه برگشتم..تا صبح ولم نميكرد خيال انگشتهايت كه روي قوطي كبريتم با مداد زرشكي استدلر به زور مي خواستي بنويسي uic.
مگر ميشد من!!! عاشق دستهاي كسي بشوم..شده بودم.. و پيراهن قهوه ايت كه مي گويم و من يقه ش راكه ميگويي و يادم نيست..و لكنت خودم كه اصلن كجاي كارم..
بماند..چه قهر چه آشتي .. امروز اولين بار بود..
Friday, December 14, 2007
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ
برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد
درشکه ی مانده در برف را باید فراموش کنیم
هفته ها راه است
تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
ماه ها راه است
تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را در میان کشتزاران برویم
اما من
تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم برای نشستن در کنار گلهای بنفشه بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران که از آن راه آمده اند
می گویند برف آب شده است
هفته ها است در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
آن خانه در زیر آوار گلهای اقاقیا گم شده است
...

احمدرضا احمدي

براي ديشب

Labels:

Wednesday, December 12, 2007
دو نفر اينجا نشسته ند كه
هي نشسته بمانند؟
I r i S

من عاشق



ز ن ب ق

م



فصل زنبق است
همه را...




Tuesday, December 11, 2007


مثه خارم رو زمین توی صحرا

تو مثه بارون تندی داری سبزم می کنی


اگه تنهام رو زمین توی شبها

تو مثه ماه بزرگی که نگاهم می کنی


توی شنزارای خالی

اگه بارون نگيره

نمی مونه خار تنها

توی خشکی می میره


چی بگم من تک و تنها

وقتی تاريکی مياد

توی تاريکی می ترسم اگه مهتاب بميره ...

Labels:

I'M Tired
دلم سينما مي خواست.مژگان مي رفت تنهايي.طرحم را ميكشم.
منتظر اتوبوس, روي لبه ي جوبها مي پرم.آواز مي خوانم..دختر چادري بهم چشم غره مي رود.به هيچ جايم نمي گيرم..ها ميكنم توي كاپشنم.توي اتوبوس سمت مردها مي ايستم..ها ميكنم روي شيشه, چشم و ابرو ميكشم..CANNONBALL را پلي ميكنم.همين جور كه به آدمهاي توي ماشينها نگاه ميكنم بستني زمستاني م را گاز ميزنم..و هي فكر ميكنم كه به "ميم" گفته بودم كه من ذاتا آدم شادي هستم..ولي نمي فهمم از كجا مي آيد اين رخوت..انگار كه قبلن مثل يك بادكنك ي بودم كه سوراخ بوده..ولي ندانسته بادش ميكنند و بعد همين جور هوا از همان سوراخ كوچك بيرون مي آيد و حالا رسيده به آخرش.و هي خالي ميشوم..از شب مهماني سرم گيج مي رود..
توي مترو چانه م را ميكنم توي يقه م.تند تند از پله ها بالا ميروم..ميلرزم از بادي كه يهو مي پيچد..دور و برم را نگاه نميكنم.ميترسم..ميترسم از هجوم آدمها به سمت درها, در واگن, در اتوبوس.كنار ميايستم همه پياده شوند.به جاي آدمها ,خيره ميشوم به تابلوي سيرك ايران و ايتاليا..CROWD CHANT توي گوشم مي كوبد..و هي ميروم به بازي لاتزيو –رم..و صداي مرجان كه هي قطع و وصل ميشد..كه صدا با تاخير ميرسيد و من كه نامه هايم را پست نميكردم..نامه هايي كه ميرسيد را باز نكرده پاره ميكردم..سراغشان را بايد از سطل سر كوچه ي ميلاد اينها گرفت..توي هوا طرح ميزنم..كم مانده خر و گاو ببينم تا طرح بزنم, شيشه ش كنم..
مي نويسد كجايي؟..ميگويم داغون..فعلن بي خيال..مي نويسد پس ميزنگمت..ولي نمي زند..هيچ وقت..
به باراني كه دارد آن بيرون ميبار فكر ميكنم..نكند اشكال از من است؟نكند تقصير من بود كه هم خر را ميخواستم.هم خرما را هم خدا را؟.ازسربازها دوري ميكنم..با پله..پله برقي را دوست ندارم..سرباز توي واگن پايم را لگد ميكند..گريه م ميگيرد.دلم ميخواهد كتكش برنم..مي خواهم به يكي بگويم ببين! ديگر نمي ترسم تنها با شال بنفش توي واگن مردها بايستم.و هي نگاه كنم به دخترهايي كه دست مردانه اي روي كمرشان است..و نگاه مشتاقي شايد از بالا نگاهشان ميكند..حسادت ميكنم و خوشحال ميشوم از خودم كه مي دانم دارم حسادت ميكنم..
توي اتوبوس پنجره را باز ميكنم و هي دستم را از پشت مي چسبانم به شيشه..زور ميزنم انگشت وسط را از انگشت حلقه دور كنم..نمي شود.هي مي خوابد رويش. و من ديگر نمي توانم ساز بزنم..من ساز نمي زنم...انگشتهايم عصيان كرده ند..پنجره را ميبندم..يخ ميزنم..مثل آن شب كه توي مترو يك بوي آشنايي مي امد..عطر كي؟كجا؟..ترسيده بودم..مي خواستم خودم را قايم كنم..بعد بو دور شد انگار.دوباره محكم و با اعتماد به نفس از كنار واگنها رد ميشدم. و گاهي توي واگنها دنبال آشنا ميگشتم..داشتم بيرون مي رفتم كه دوباره بوي آشنا پيچيد..پله ها را دو تا يكي كردم..بو نزديكتر ميشد.آن طرف بزرگراه بود كه هي زنگ مي زدم به "تو" كه آدرس كجاست.كه فرار كنم..كه عينك نداشتم5/2 آستيگمات و 5/0 نزديك بين و ديگر 4 متري م را نمي بينم..غزال ميگويد ولي با چه اعتماد به نفسي راه ميروي انگار نه انگار..از روي پل پايين را نگاه كردم..كسي نبود..هنوز سرم گيج ميرود..دلم ضعف ميرود..تا خرخره خورده م بازهم ضعف دارم..روي ساق پايم پر از كبودي ست..نكند؟83 بود انگار..هنمين موقع ها..خوش خوشان راه ميرفتم كه يكهو لاغر شدم..
كه برف مي آمد آن روزها..از روي خرك طراحي افتادم.بقيه ش يادم نيست..داشتم شمس مي خواندم.طراحي ميكردم.سرم گيج رفت انروز هم..با صورت كوبيده شدم كف كلاس..امروز هم سرم گيج رفت..كسي كه يادش نيست.كسي نامه هم نمي نويسد..نوشته بود كتاب هم گران شده است..و من به بيسكويت تردم گاز ميزنم..حواسم ميرود به مردهاي اتوبوس..خيره ميشوم..به زنهاي چادري كه با شوهرهاي ريشويشان مي ايستند و هي با موبايلشان ور ميروند.يا توي گوشي شوهرشان دنبال عكس زن ميگردند..دستم را ميكنم توي جيبم..بستني زمستاني دومم را گاز ميزنم..و يخ ميزنم توي متروي صادقيه.پياده ميشوم..ميترسم..از تاريكي..از تاريكي يي كه يكهو ميخورد توي شكمم..صورتم..تاريكي سينما را مي خواهم...تاريكي انگار حجيم باشد..كسي از من نمي پرسد..پشيمان ميشوم..كاش با
مژگان رفته بودم..
براي 29 آبان هزار و سيصد و هشتاد و شش
Saturday, December 8, 2007
Repeat / Review / Repeat / ..

غير قابل تصور نبود

مَرگت

امابا اينهمه دلتنگي چه كنيم

كه فكرش را نكرده بوديم !

با اين اندوه ماندگار

كه از در و ديوار

از ميز تحرير و قفسه كتابها

از جالباسي و باراني

جدا نمي شود ؟

صبح ازخواب بيدار مي شوم

اندوه تو با من بيدار مي شود

به خيابان مي روم

با من مي آيد

سرِ كار مي روم

مي آيد

به خانه بر مي گردم

فكرم را به چيزهاي بيهوده مشغول مي كنم

نمي شود

اندوهت مرا رها نميكند

مثل لكه باران

روي يقه پيراهنم چسبيده است ....


هادي مظفري
Tuesday, December 4, 2007




این را من ننوشته م..


او نوشته..


گفت مال من است..


که برای خود خودم..


از شب خواندنش تا امشب نوشتنش صدای قلبم توی اتاق مانده..




از این ناسطر مخدوش

به آن پرنده کوچک خوشبختی
به پرزدن هاش
به رقص هاش
نیمه خیس و خیس در باران
به شرب تمام لبخندهاش
به بازی ریز ریز گوشواره هاش
به کفش هاش
به لفظ ناخوش دردهاش
از این گوژ سر به زیر
به آن گور سرگریز دشت هاش
به ابرهاش
به لاله هاش
به گوش هاش
به شکل ناقص این شعر
که می دود کنار دست هاش
به چشم هاش
به دل دل خفیف ابرهاش
به اخم هاش
ازاین ازین سرِ به کوه
به دامن پر از بهار و برف هاش
که سخت وزن ریخته ای به این نمور
به این سکوت ناحضور
به زخم هاش
آکاردئون زدی به شهرهاش
بخند
که بی هوا قدم زدی به برف هاش

Labels:

Monday, December 3, 2007
It still can be what couldn't be..
Image and video hosting by TinyPic

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

Labels:

Saturday, December 1, 2007
Where Can U find mE?






دیروز که داشتیم برمی گشتیم



می خواستم یه چیزی رو نشونت بدم


خواااااااب بودی..





روی کوه ها



برفا



با سایه روشن یه "تصاحب" ساخته بودن..



روی زن به سمت ما بود اولش



بعد که کم کم چرخیدیم



می تونستی دستای مرد رو ببینی که رو پهلوی زن بود



انگار که زن پشت به مرد خوابیده بود..



زن تو برف آ شکل گرفته بود



.



.



مرد روی جاهای بدون برف..

برای 10 اذر هزار و سیصد و هشتاد و شش
چالوس