اس ام اس هاي تكراري..انگار كه همه چيزمان به همه چيزمان و يلدايمان ميآيد..
چه لطفي داشت صدقه ي ميز خانم مصفا و بوفه ي رنگينش از غروب بگذرد؟
دلم مي خواست جايي بودم تنها..بوديم تنهايي..انگار كه مهماني عهد قجر بود و ياد دلشدگان/سوته دلان و همه چي دلان و دريغ ..نه..واحسرتا..نه وا اسفا كه دل من كنار دل تو نبود..
شاد نيستم..خانه مان تاريك است و دخترك سفيد پوش كه مي بينمش توي قبر كه دارد تلفني فك من و خودش و آن طرف خطي را پايين ميآورد..
دلم مادر مي خواهد..جمع خانواده..مهماني هاي كم حوصله ي خانگي..كه يكي باشد كه نشسته باشد آن طرف و هي چشم غره برود كه انقدر دستت را نكن توي كاسه ي انار..بلند نخند..هدفون را از گوشت دربيار..
بيخود زنگ مي زنم خانه مان..كسي نيست...بغض كرده م..
تنهام..تنهام..
فال حافظم را دوست ندارم..
پيراهن گلدار نارنجي م را مي پوشم..پالتويم را هم رويش..از سوپري روبرو سيگار ميگيرم..كليد توي قفل نمي چرخد..بي خيال مي شوم..انگار قفل هم افتاده روي دنده ي چپ..انگار قفل هم دوستم ندارد..بهتر..فحش مي دهم..
ركيك..
خوار مادر..به همه ي آنهايي كه امشب توي جمع بودند و مي دانم كه هيچ دوستم ندارند..
به درك.
چه كلمه ي خوبي ست اين به درك..
تازگيها از بچه ها..منظورم همان سال پاييني هاست /يك حرف تازه ياد گرفته م..
دايورت رو تخ*مم.
خجالت ميكشم..
دلم يك عاشقانه ي بلند خواست..
بي تماس..حتي دستي..
متنفرم ازين تابلوهاي زشت.. مي داني ما تا اكباتان فقط يك دور برگردان فاصله داريم..
از شما اوهههههههههههههه..
حرفي نزنيم بهتر..
مي گذارم آرام شوم كه نمي شوم..
مي گذارم همه ي نوشته هايم را بخواني..
مي گذارم بفهمي كه حالم خيلي بد است..
راحت برايت ميگويم كه چطور هر روز مي روم توي حمام و تيغ را ميكشم..
امشب به راههاي جديدتري فكر كردم..
قرص برنج
سشوار توي وان پر از آب
پرت شدن زير قطار مترو
خواهرم ميگويد داري خطرناك مي شوي مانو..
روزي چند بار خودت را مي بيني؟
روزي 7 بار..مثل يك تصوير مقدس كه عددش هم مقدس است
خودم را مي بينم كف حمام پر از خون..
حالم از خودم بهم مي خورد..ميگذارم كسي دوستم نداشته باشد..توي ماشين حمله هاي عصبي م را خالي ميكنم..بلند مي خندم..مي دانم همه احمق فرضم ميكنند.دايورت ميكنم به تخ*م هاي چه..
ميگذارم دوروغ بگويي.فالي كه ميگويي را هزار بار نگاه ميكنم..تا آخر دنيا هم نمي شود كه غزل باشد..مي فهمي؟
من عقده ندارم..شده م..دلم مي خواهد زودتر قبل از اينكه بدتر از اين شود لباسهايم را جمع كنم و آهسته از اتاق خواب دسته جمعي مان فرار كنم..
من ميخواستم دوتايي تنها توي يك تخت پر از بالش بخوابيم نه اينكه هر كره خر بي سروپايي را توي خوابمان شريك كنيم..
دلم مي خواست..دلم خيلي چيزها مي خواست..
به قول بابام دلت هر گهي خواست كه قرار نيست بشود..ولي من گه خوريهاي بزرگ را دوست دارم..يعني داشتم..ولي حالا دلم خواب مي خواهد..از همان خوابهاي ابدي كه شب آخر توي چشم بابام موج مي زد و من ترسيده بود..حالا مي فهمم چقدر سخت است خواستن كه بخوابي و لعنتي هي در برود..
مثل تو كه فرار ميكني..حرف نمي زني..جمع گرم خانواده را با اغوش باز مي خوري..نمي دانم مي بلعي كه يكوقت نخواهي توي خانه ي تاريك ما از عاقبت اين نطفه هاي خوني و مرده حرف بزنيم..