دیشب به علی گفتم. روز قبل ترش هم به "ت" و مرتضی.
وسط حیاط گلستان که از سرما داشتم میلرزیدم و دستم را توی کامواها فرو کرده بودم دلم میخواست بغلش کنم.
اینکه پس فردا صبح اسباب میکشم به خانه ی میم و هفته ی بعدش که باید از پادانا بگذرم درد دارند .
من به این همه مصیبت عادت ندارم .