یه جایی بود میگفتم من فاز عصبی و گند و
بالا آوردن و نمیدونم بدشانسی این چیزا میدم همه چی ریده میشه توش.
دیشب نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم.یه
لحظه قبل از اینکه بپیچیم تو گل نبی ، داشت حرف میزد، من حواسم رفت پی اینکه ببین
برو خونه بخواب و از فردا که پا شدی زندگیتو بکن. گور بابای ازمایشا و اون همه تو
تونل ام آر آی رفتنا. برو خونه یه شام خوب بپز بخور بخواب. صب پاشو برو سر کار ،
زندگی کن پیشرفت کن.چه میدونم، کار کن مث سگ، پول دربیار ، بذار کون زندگی،
نشد.یعنی داشت میشد ولی نشد.من الان هیچی ندارم که ندارم. یه چیزی حسین نوشته
خوبه. الان که دارم کیف و بند و بسازمو جم میکنم برم خونه که ببینم حالا چیکار
کنم، دیدم نوشته. راس میگه. خوب میگه-à