يه شبايي انقد همه وجودم دوستت داره كه خودم شك ميكنم اين منم، امشب كه تراپيسته حرف ميزد يه لحظه برگشتم ديدم اهه، من اخرين بار كيو دوست داشتم ؟ديدم اوووه ميره ميخوره به سال ٨٥. بعد ازونم كه خودت در جرياني كه چي شد: نسيم تو خيلي خوبي ولي من اينهمه خوبيو نميخام:))).
بعد ازون هرچي بوده من داشتم با احساس طرفم جلو ميرفتم، اينجوري كه احساس ادمه نسبت به خودم رو گرفتم و يهو صاحبش شدم درحاليكه داشتم نقش بازي ميكردم. ترسناك نيست؟ خودم كه از خودم و اينهمه قابليت نقش بازي كردنم وحشت كردم يكمم خودمو تحسين كردم كه به به .
الان حس خوبي دارم، اضطرابم كم شده و كمتر فكر ميكنم به هرچيزي غير از خودمون. الان منتظرم ببينم اداره مهاجرت بهت چه جوابي ميده و من بايد چيكار كنم تا زودتر ببينمت.
ميدوني امروز ديدم مغز چه قابليت پيچيده ي ترسناكي براي بدبخت كردن ما داره، حداقل براي مني كه مدام در معرض شكست عاطفي بودم. بعد همه ي اون شكستا چطور تبديل به بحراناي عصبي و افسردگي و در نهايت اين ترس ويران كننده شده. اون مسيراي تكراري و پترن هايي كه اينهمه سال منو به سمت جدايي بردن، اصن قصه من همون قصه ي تكراريه كه ريجكت ميكني تا ريجكت نشي.
يكجور مرض كه بعد از هر تمام شدني با خودم فكر كردم كه هاها اخيش تموم شد، انگار رابطه يه بار سنگين رو دوش من بود، كه حق هم داشتم، وقتي تو مدام داري نقش بازي ميكني كه حس داري و برات حضور صرف اون ادم مهمه مشخصا خسته ميشي و مغزت و ذهنت واكنش نشون ميدن به شكل اضطراب و دنبال راهي ميگردن تا تو رو از شر اين فيلم ي كه داري بازي ميكني خلاص كنن.
امشب به تراپيستم گفتم زندگي من نقطه هاي شروع و قبل و بعد ازين زياد داشته، ولي حداقل مطمئنم ميخام اين روزام اين فضام اون نقطه يي باشه كه بعدها نگاهش كه ميكنم بگم من بعد از پاييز ٩٣ جلوي مغزمو گرفتم، جلوي اون تخريب چي درونمو گرفتم، مين ها رو از كمرش باز كردم نشوندمش رو صندلي بهش اب خنك دادم، نشستم باهاش حرف زدم گفتم داداش خسته نشدي اينهمه سال خراب كردي و له كردي و احساس شكست و حرمانِ تقلبي بهت دست داد؟
ممكنه دوباره يه روزايي برگردم به همين حال و هوام، اذيت كنم خودمو، گير بدم ولي مطمئنم كه گول نميخورم، حتمن يه جاهايي ميپرسم به تو چه؟ بعد ازون حتمن دنيا جاي ارومتر و باحالتري ميشه.
Labels: دال