Monday, November 24, 2014
از تو کوچه صدای ساکسیفون می آد.
روزی که داشتم میرفتم پسر بهم گفت تو برو من پاییز اومدم. مادرم فقط داشت نگامون میکرد. با بدبینی شاید. به نظرش غیرممکن بود. شاید چون از اول تا آخر این ماجرا رو میدونس. منو میشناخت. از اون داروهای تو کیف من خبر داشت.
مرداد که با دست و پای فلج برگشتم تهران و اومد دنبالم میدونستم دووم نمیاره. بعد از 3هفته که از بیمارستان اومدم خونه زنگ زد که بگه نمیکشه. 
مریضی این شکلیه. بعضیارو از کنارت دور میکنه چون خیلی محیط میشه به همه چیز. به احساسات به روحیه ت. به جسمت.
من دیگه آدم سابق با موهای بلند و جسم سرحال نبودم. موها رو کوتا کرده بودم.پام رو میکشیدم و دستم نمیتونست حتی یه کلمه بنویسه.
افسرده بودم. زندگیم تو بیروت جا مونده بود. شاید عجول بود. نمیدونم. ولی من تمام روزامو به این میگذروندم که بالاخره که  خوب میشم. هوم؟ که شدم. سرپا ایستادم و دوباره رفتم. منتها تنها رسیدم دم گیت و پشت سرمم نگا نکردم. 
چن شب پیش داشتم با خاهرم اسکایپ میکردم بهش گفتم این 7ماه مث 7سال گذشتن. منو بردن عقب. دوباره انگار فیلمو بزنن جلو من برگشتم به حال. 
اینجایی که الان نشستم و دارم تایپ میکنم اینارو همونجاییه که از اول میخواستم؟ نمیدونم. فقد حال خوشی دارم. خوش نه به معنای رضایت صد در صد. نه. فقط میدونم آرومم. نمیترسم. همه چیز رو به حال خودشون رها کردم. مسیر اتفاقات رو پیش بینی نمیکنم. اتفاقا خودشون میفتن و جلو میرن و یه جاهایی می ایستن. 
حتی همین داستان استانبول هم نمونه ی خوبیه برای شرح حال من. استانبول کنسل شد چون یه جایی یکی جا زد. مثل قدیم دیگه اصرار نمیکنم. تلاش نمیکنم. میپذیرمش. شاید به خاطر سن باشه. سه ماه دیگه 30 ساله میشم و کم نیست.