Thursday, December 18, 2014
اين فيلم را به عقب برگردان يا كاش الان تو فرودگاه رفيق حريري به مقصد تو بودم
يه شبايي انقد همه وجودم دوستت داره كه خودم شك ميكنم اين منم، امشب كه تراپيسته حرف ميزد يه لحظه برگشتم ديدم اهه، من اخرين بار كيو دوست داشتم ؟ديدم اوووه ميره ميخوره به سال ٨٥. بعد ازونم كه خودت در جرياني كه چي شد: نسيم تو خيلي خوبي ولي من اينهمه خوبيو نميخام:))). 
بعد ازون هرچي بوده من داشتم با احساس طرفم جلو ميرفتم، اينجوري كه احساس  ادمه نسبت به خودم رو گرفتم و يهو صاحبش شدم درحاليكه داشتم نقش بازي ميكردم. ترسناك نيست؟ خودم كه از خودم و اينهمه قابليت نقش بازي كردنم وحشت كردم يكمم خودمو تحسين كردم كه به به .
الان حس خوبي دارم، اضطرابم كم شده و كمتر فكر ميكنم به هرچيزي غير از خودمون. الان منتظرم ببينم اداره مهاجرت بهت چه جوابي ميده و من بايد چيكار كنم تا زودتر ببينمت. 
ميدوني امروز ديدم مغز چه قابليت پيچيده ي ترسناكي براي بدبخت كردن ما داره، حداقل براي مني كه مدام در معرض شكست عاطفي بودم. بعد همه ي اون شكستا چطور تبديل به بحراناي عصبي و افسردگي و در نهايت اين ترس ويران كننده شده. اون مسيراي تكراري و پترن هايي كه اينهمه سال منو به سمت جدايي بردن، اصن قصه من همون قصه ي تكراريه كه ريجكت ميكني تا ريجكت نشي. 
يكجور مرض كه بعد از هر تمام شدني با خودم فكر كردم كه هاها اخيش تموم شد، انگار رابطه يه بار سنگين رو دوش من بود، كه حق هم داشتم، وقتي تو مدام داري نقش بازي ميكني كه حس داري و برات حضور صرف اون ادم مهمه مشخصا خسته ميشي و مغزت و ذهنت واكنش نشون ميدن به شكل اضطراب و دنبال راهي ميگردن تا تو رو از شر اين فيلم ي كه داري بازي ميكني خلاص كنن. 
امشب به تراپيستم گفتم زندگي من نقطه هاي شروع و قبل و بعد ازين زياد داشته، ولي حداقل مطمئنم ميخام اين روزام اين فضام اون نقطه يي باشه كه بعدها نگاهش كه ميكنم بگم من بعد از پاييز ٩٣ جلوي مغزمو گرفتم، جلوي اون تخريب چي درونمو گرفتم، مين ها رو از كمرش باز كردم نشوندمش رو صندلي بهش اب خنك دادم، نشستم باهاش حرف زدم گفتم داداش خسته نشدي اينهمه سال خراب كردي و له كردي و احساس شكست و حرمانِ تقلبي بهت دست داد؟ 
ممكنه دوباره يه روزايي برگردم به همين حال و هوام، اذيت كنم خودمو، گير بدم ولي مطمئنم كه گول نميخورم، حتمن يه جاهايي ميپرسم به تو چه؟ بعد ازون حتمن دنيا جاي ارومتر و باحالتري ميشه. 

Labels:

Tuesday, December 9, 2014
ماه و ماهي
ساعت یازده و نیمه. توام همین الان سوار شدی که برگردي.
دلم برای بوت یه ذره شده. انقد که حاضرم الان همه چیو بذارم برگردم دیشب. سرمو بذارم تو گردنت یا اصن قهر باشم ولی بغلت کرده باشم تو تراموا, گوشه پیشونیم بکشه به ته ریشات. 
از فردا میتونم تصورت کنم که چه شکلی راه میری تا برسی به اتوبوس. چه جوری میشینی پشت میزت. چه شکلی لیوان چاییتو دستت میگیری یا وقتی داری تکست میدی گوشیتو چه جوری دستت گرفتی , چه جوری ریشاتو میزنی, قیافه ت وقتی بیدار میشی از خواب چه شکلیه. الان اینهمه جزییات اضافه شدن به اون صدا و تکست و تصویر مبهم و نقطه نقطه یی و آبرنگی اسکایپ. همه اینا تو نزدیکی به چشم نمیان. شاید دیشب ته دلم میگفتم کاش نیومده بودیم, چون فک کردن به همه این جزییات وقتی نمیدونی دوباره کی از نزدیک می بینیشون انقد سخته که میخوای برگردی به روز اول پشیمون بشی از اومدن , بارتو پس بگیری برگردی خونه. ولی الان اومدی دیدی دیگه نمیتونی برگردی.
Saturday, November 29, 2014
نام تو که هرگز بوی کهنگی نمیداد و میهنم که در سفری مرموز به اعماق دریا رفت.
قبل ازینکه گودر بسته بشه یه نت نوشتم:جالبه حالا که داره اینجا تموم میشه تازه یه آدمایی منو فالو میکنن.مخاطب واقعی نتم میم بود. درجا میم زیر نت کامنت گذاشت که ؛ میتونم به خودم بگیرم؟؛. پشت مونیتور داشتم میلرزیدم از تیری که زده بودم و خورده بود به هدف. یادم نیست دقیقن در جواب چی نوشتم ولی یادم هست خندیدم یا یه شوخی یی کردم. 
چند ماه بعدترش توی کافه گالری نشسته بودم و میلامو چک میکردم. کارگر کافه شده بودم چون میخواستم خسته بشم. بدنم بی جون بیاد خونه و فکر نکنم و شاید در حقیقت فرار کرده بودم. کی میدونه؟ بهروز میل زده بود که این هم ایمیل فلانی. ایمیل میم. با ترس آدرسش رو توی اون جای خالی جیتاکم تایپ کردم و اینوایتش کردم. یک ماه بعدترش روز عاشورا توی خونه ی مادرم داشتم باهاش چت میکردم. حرف زدیم. از همه چی. از همخونه هامون. اشتیاقم برای حرف زدن باهاش بیشتر از 6ماه دووم آورده بود و این برای آدم دمدمی مزاجی مثل من عجیب بود. به نظرم عاشق یه آدم شده بودم که اون سمت نور بود. 
اون سمت نور یه اصطلاحی بود که من خیلی قبلتر برای کسایی که تو وبلاگم کامنت میذاشتن استفاده میکردم. حالا میم خیلی هم همان سمت نور نبود ولی من دلم میخواست گاهی هم به پلاسش سر بزنم و اون عکس مبهمی که انگار کنار یه جاده از خودش گذاشته بود رو ببینم.
سال 90 تموم شد و آخرای فروردین91 بهش زنگ زدم و صداشو شنیدم. خونمو سم پاشی کرده بودم.قرا بود یه شبانه روز خالی بمونه و بعد برگردم خونه. لباسامو پوشیده بودم و با تلفن بیسیم سونی سفید رنگم تو اتاقا میچرخیدم و باهاش حرف میزدم. یادمه اولین چیزی که گفتم این بود که چقد صدات قشنگه . من داشتم شب میرفتم خونه ی دوسپسر سابقم و نمیدونستم چه اتفاقی میفته ولی خیلی روند اتفاقای اون شب دور از ذهن نبود. حتمن باهم میخوابیدیم و من فردا صبحش شاکی از خودم بیدار میشدم وتند تند لباسامو میپوشیدم و میرفتم سر کار. 
تو اولین تماسم با میم ازش پرسیدم آیا حدسم که ممکنه گی باشه درسته؟ گفت آره. همه چیز فرو ریخته بود ولی نمیتونستم ازش دل بکنم. فردای اون روز تو شرکت برگشتم به همکارم گفتم میشه یه چیزی بهت بگم؟ من عاشق یه نفر شدم که گی ه. همکارم تعجب کرد و سه ثانیه بعد سرش دوباره تو پرونده ی مناقصه ی خرید ولو شرکت نفت فلات قاره بود. 
آخرین بار مرداد 93 تو خونه ی میم از خواب بیدار شدم. تازه از بیروت برگشته بودم. هنوز دوسپسرم کنارم بود. 

فردا صبح میرم استانبول تا کسیو ببینم که مدتیه با هم حرف میزنیم. اون داره از شمال اروپا میاد و من دارم از بیروت میرم. تجربه ی عجیبیه. دو ماهه شب تا صبح و صبح تا شب اسکایپ و وایبر مارو کنار همدیگه نگهداشته. اخرین دعوامون منجر به یه سکوت طولانی شد که به نظر من سفر رو کنسل میکرد. ولی برگشت و دوباره قرا ر شد همدیگه رو ببینیم. نیم ساعت پیش از توی هواپیمای بویینگ نمیدونم چند لوفتهانزا بهم زنگ زد و گفت من دارم پرواز میکنم. میبینمت؟ مکث کردم خودمو لوس کردم و گفتم نه نه من نمیام و خندیدم. اونم خندید گفت میدونستم منو میکشونی تا اینجا و جا میزنی. به میم تکست دادم توی وایبر که دارم میرم استانبول. اعتراف کردم دلم براش خیلی تنگ شده. دلم برای اینکه حوله ش تو خونه م جا بمونه و بهش زنگ بزنم و بگم حداقل برای بردن حوله ت بیا خونه مون تنگ شده. برای ولگردیای پنشمبه هامون توی تهران و لباس خریدانمون تنگ شده. دلم برای نشر باغ رفتن و کتاب پیدا کردن. حتی برای شبی که کتاب شاه میلانی رو خرید. برای اون ارغنونی که امیرحسین برای تولدش بهش هدیه داد. 
میم از من 2850 کیلومتر دوره وهنوز مثل سه سال پیش همین موقع ها دوسش دارم. خیلی بیشتر اصلن. به میم گفتم دلم میخاست اون قهر ادامه پیدا میکرد و این سفر استانبول کنسل میشد. به نظرم اونجوری راحت تر بودم. آدمه رو ندیده بودم بو نکرده بودم. تنشو لمس نکرده بودم. ولی الان با رفتنم دارم یه خروار نشونه و علامت از اون حجم دوست داشتنی مجازی برای خودم میخرم. و اگر هفته ی بعد ساعت 10 صبح که دارم تو فرودگاه استانبول ازش خدافظی میکنم دیگه نبینمش یا همه ی اون ارتباط حتی مجازی مون هم قطع بشه من تا مدتها نمیتونم از شر بوی تنش یا برق چشماش یا تصور خنده های واقعیش خلاص بشم.
الان فکر میکنم دوستم توی هواپیما نشسته و داره به دیدن من فکر میکنه. حتمن داره ویدیوی آخری رو که براش ازوایبر فرستادم  میبینه و با خودش کلی فکر و خیال میکنه. ممکنه هم نه.چشماشو بسته و به آبجوی فرودگاه فرانکفورت فکر میکنه.
من؟ نشستم توی تراس خونه م رو به خیابون  عکاودی در بیروت و صدای موزیک عربی شنیده میشه.پاهام رو تکیه دادم به نرده ها و لبه ی لپتاپ به شکمم فشار میاره. پاهام لختن و سردمه ولی دلم میخواد تا شب همینجا بمونم. دارم ساعتای پروازمو دوباره چک میکنم و نگران اینم که مبادا دیر برسم یاخواب منو ببره. به مدل موهام فکر میکنم که چه شکلی باشم. رژ لب سرخ بزنم یا اصلن بیرنگ باشم؟  نمیدونم. فقد میدونم باید برم پایین از شیرنی فروشی روبروی آپارتمانم شیرینی لبنانی بخرم و کلید زاپاس رو بدم به جورج یا دخترش شوشانا همسایه ی ارمنی م و توضیح بدم که یک هفته نیستم. میرم دوستم رو ببینم.
Wednesday, November 26, 2014
دوباره داش آکل را دیدم. 
Monday, November 24, 2014
میل هتل استانبول جلوی چشممه. آخر میل اسم جفتمون داره برق میزنه.
ازشون خاستیم اتاق دور از اسانسور باشه و رو به شهر باشه ویوش. 
هتل هم اتفاقن جواب داده و گفته دقیقن همین اتاقی که خاستین رو واستون رزرو کردیم.
میم میگه فلن جواب نده. بذار تا 5شمبه .الان زوده. سیاست بلد نیستم.
به نظرم باید دهنمو باز کنم و بپرسم خب کخ چی؟
ولی اینکارو نمیکنم احتمالا.
فقط صبر میکنم. صبر صبر صبر
از تو کوچه صدای ساکسیفون می آد.
روزی که داشتم میرفتم پسر بهم گفت تو برو من پاییز اومدم. مادرم فقط داشت نگامون میکرد. با بدبینی شاید. به نظرش غیرممکن بود. شاید چون از اول تا آخر این ماجرا رو میدونس. منو میشناخت. از اون داروهای تو کیف من خبر داشت.
مرداد که با دست و پای فلج برگشتم تهران و اومد دنبالم میدونستم دووم نمیاره. بعد از 3هفته که از بیمارستان اومدم خونه زنگ زد که بگه نمیکشه. 
مریضی این شکلیه. بعضیارو از کنارت دور میکنه چون خیلی محیط میشه به همه چیز. به احساسات به روحیه ت. به جسمت.
من دیگه آدم سابق با موهای بلند و جسم سرحال نبودم. موها رو کوتا کرده بودم.پام رو میکشیدم و دستم نمیتونست حتی یه کلمه بنویسه.
افسرده بودم. زندگیم تو بیروت جا مونده بود. شاید عجول بود. نمیدونم. ولی من تمام روزامو به این میگذروندم که بالاخره که  خوب میشم. هوم؟ که شدم. سرپا ایستادم و دوباره رفتم. منتها تنها رسیدم دم گیت و پشت سرمم نگا نکردم. 
چن شب پیش داشتم با خاهرم اسکایپ میکردم بهش گفتم این 7ماه مث 7سال گذشتن. منو بردن عقب. دوباره انگار فیلمو بزنن جلو من برگشتم به حال. 
اینجایی که الان نشستم و دارم تایپ میکنم اینارو همونجاییه که از اول میخواستم؟ نمیدونم. فقد حال خوشی دارم. خوش نه به معنای رضایت صد در صد. نه. فقط میدونم آرومم. نمیترسم. همه چیز رو به حال خودشون رها کردم. مسیر اتفاقات رو پیش بینی نمیکنم. اتفاقا خودشون میفتن و جلو میرن و یه جاهایی می ایستن. 
حتی همین داستان استانبول هم نمونه ی خوبیه برای شرح حال من. استانبول کنسل شد چون یه جایی یکی جا زد. مثل قدیم دیگه اصرار نمیکنم. تلاش نمیکنم. میپذیرمش. شاید به خاطر سن باشه. سه ماه دیگه 30 ساله میشم و کم نیست.