ساعت یازده و نیمه. توام همین الان سوار شدی که برگردي.
دلم برای بوت یه ذره شده. انقد که حاضرم الان همه چیو بذارم برگردم دیشب. سرمو بذارم تو گردنت یا اصن قهر باشم ولی بغلت کرده باشم تو تراموا, گوشه پیشونیم بکشه به ته ریشات.
از فردا میتونم تصورت کنم که چه شکلی راه میری تا برسی به اتوبوس. چه جوری میشینی پشت میزت. چه شکلی لیوان چاییتو دستت میگیری یا وقتی داری تکست میدی گوشیتو چه جوری دستت گرفتی , چه جوری ریشاتو میزنی, قیافه ت وقتی بیدار میشی از خواب چه شکلیه. الان اینهمه جزییات اضافه شدن به اون صدا و تکست و تصویر مبهم و نقطه نقطه یی و آبرنگی اسکایپ. همه اینا تو نزدیکی به چشم نمیان. شاید دیشب ته دلم میگفتم کاش نیومده بودیم, چون فک کردن به همه این جزییات وقتی نمیدونی دوباره کی از نزدیک می بینیشون انقد سخته که میخوای برگردی به روز اول پشیمون بشی از اومدن , بارتو پس بگیری برگردی خونه. ولی الان اومدی دیدی دیگه نمیتونی برگردی.