Saturday, November 29, 2014
نام تو که هرگز بوی کهنگی نمیداد و میهنم که در سفری مرموز به اعماق دریا رفت.
قبل ازینکه گودر بسته بشه یه نت نوشتم:جالبه حالا که داره اینجا تموم میشه تازه یه آدمایی منو فالو میکنن.مخاطب واقعی نتم میم بود. درجا میم زیر نت کامنت گذاشت که ؛ میتونم به خودم بگیرم؟؛. پشت مونیتور داشتم میلرزیدم از تیری که زده بودم و خورده بود به هدف. یادم نیست دقیقن در جواب چی نوشتم ولی یادم هست خندیدم یا یه شوخی یی کردم. 
چند ماه بعدترش توی کافه گالری نشسته بودم و میلامو چک میکردم. کارگر کافه شده بودم چون میخواستم خسته بشم. بدنم بی جون بیاد خونه و فکر نکنم و شاید در حقیقت فرار کرده بودم. کی میدونه؟ بهروز میل زده بود که این هم ایمیل فلانی. ایمیل میم. با ترس آدرسش رو توی اون جای خالی جیتاکم تایپ کردم و اینوایتش کردم. یک ماه بعدترش روز عاشورا توی خونه ی مادرم داشتم باهاش چت میکردم. حرف زدیم. از همه چی. از همخونه هامون. اشتیاقم برای حرف زدن باهاش بیشتر از 6ماه دووم آورده بود و این برای آدم دمدمی مزاجی مثل من عجیب بود. به نظرم عاشق یه آدم شده بودم که اون سمت نور بود. 
اون سمت نور یه اصطلاحی بود که من خیلی قبلتر برای کسایی که تو وبلاگم کامنت میذاشتن استفاده میکردم. حالا میم خیلی هم همان سمت نور نبود ولی من دلم میخواست گاهی هم به پلاسش سر بزنم و اون عکس مبهمی که انگار کنار یه جاده از خودش گذاشته بود رو ببینم.
سال 90 تموم شد و آخرای فروردین91 بهش زنگ زدم و صداشو شنیدم. خونمو سم پاشی کرده بودم.قرا بود یه شبانه روز خالی بمونه و بعد برگردم خونه. لباسامو پوشیده بودم و با تلفن بیسیم سونی سفید رنگم تو اتاقا میچرخیدم و باهاش حرف میزدم. یادمه اولین چیزی که گفتم این بود که چقد صدات قشنگه . من داشتم شب میرفتم خونه ی دوسپسر سابقم و نمیدونستم چه اتفاقی میفته ولی خیلی روند اتفاقای اون شب دور از ذهن نبود. حتمن باهم میخوابیدیم و من فردا صبحش شاکی از خودم بیدار میشدم وتند تند لباسامو میپوشیدم و میرفتم سر کار. 
تو اولین تماسم با میم ازش پرسیدم آیا حدسم که ممکنه گی باشه درسته؟ گفت آره. همه چیز فرو ریخته بود ولی نمیتونستم ازش دل بکنم. فردای اون روز تو شرکت برگشتم به همکارم گفتم میشه یه چیزی بهت بگم؟ من عاشق یه نفر شدم که گی ه. همکارم تعجب کرد و سه ثانیه بعد سرش دوباره تو پرونده ی مناقصه ی خرید ولو شرکت نفت فلات قاره بود. 
آخرین بار مرداد 93 تو خونه ی میم از خواب بیدار شدم. تازه از بیروت برگشته بودم. هنوز دوسپسرم کنارم بود. 

فردا صبح میرم استانبول تا کسیو ببینم که مدتیه با هم حرف میزنیم. اون داره از شمال اروپا میاد و من دارم از بیروت میرم. تجربه ی عجیبیه. دو ماهه شب تا صبح و صبح تا شب اسکایپ و وایبر مارو کنار همدیگه نگهداشته. اخرین دعوامون منجر به یه سکوت طولانی شد که به نظر من سفر رو کنسل میکرد. ولی برگشت و دوباره قرا ر شد همدیگه رو ببینیم. نیم ساعت پیش از توی هواپیمای بویینگ نمیدونم چند لوفتهانزا بهم زنگ زد و گفت من دارم پرواز میکنم. میبینمت؟ مکث کردم خودمو لوس کردم و گفتم نه نه من نمیام و خندیدم. اونم خندید گفت میدونستم منو میکشونی تا اینجا و جا میزنی. به میم تکست دادم توی وایبر که دارم میرم استانبول. اعتراف کردم دلم براش خیلی تنگ شده. دلم برای اینکه حوله ش تو خونه م جا بمونه و بهش زنگ بزنم و بگم حداقل برای بردن حوله ت بیا خونه مون تنگ شده. برای ولگردیای پنشمبه هامون توی تهران و لباس خریدانمون تنگ شده. دلم برای نشر باغ رفتن و کتاب پیدا کردن. حتی برای شبی که کتاب شاه میلانی رو خرید. برای اون ارغنونی که امیرحسین برای تولدش بهش هدیه داد. 
میم از من 2850 کیلومتر دوره وهنوز مثل سه سال پیش همین موقع ها دوسش دارم. خیلی بیشتر اصلن. به میم گفتم دلم میخاست اون قهر ادامه پیدا میکرد و این سفر استانبول کنسل میشد. به نظرم اونجوری راحت تر بودم. آدمه رو ندیده بودم بو نکرده بودم. تنشو لمس نکرده بودم. ولی الان با رفتنم دارم یه خروار نشونه و علامت از اون حجم دوست داشتنی مجازی برای خودم میخرم. و اگر هفته ی بعد ساعت 10 صبح که دارم تو فرودگاه استانبول ازش خدافظی میکنم دیگه نبینمش یا همه ی اون ارتباط حتی مجازی مون هم قطع بشه من تا مدتها نمیتونم از شر بوی تنش یا برق چشماش یا تصور خنده های واقعیش خلاص بشم.
الان فکر میکنم دوستم توی هواپیما نشسته و داره به دیدن من فکر میکنه. حتمن داره ویدیوی آخری رو که براش ازوایبر فرستادم  میبینه و با خودش کلی فکر و خیال میکنه. ممکنه هم نه.چشماشو بسته و به آبجوی فرودگاه فرانکفورت فکر میکنه.
من؟ نشستم توی تراس خونه م رو به خیابون  عکاودی در بیروت و صدای موزیک عربی شنیده میشه.پاهام رو تکیه دادم به نرده ها و لبه ی لپتاپ به شکمم فشار میاره. پاهام لختن و سردمه ولی دلم میخواد تا شب همینجا بمونم. دارم ساعتای پروازمو دوباره چک میکنم و نگران اینم که مبادا دیر برسم یاخواب منو ببره. به مدل موهام فکر میکنم که چه شکلی باشم. رژ لب سرخ بزنم یا اصلن بیرنگ باشم؟  نمیدونم. فقد میدونم باید برم پایین از شیرنی فروشی روبروی آپارتمانم شیرینی لبنانی بخرم و کلید زاپاس رو بدم به جورج یا دخترش شوشانا همسایه ی ارمنی م و توضیح بدم که یک هفته نیستم. میرم دوستم رو ببینم.